تبليغاتX
بهار
دست نوشته های من
برای بون ها دلم تنگ میشود و برای نبودن ها نیز هم ... بودن هایی با رنگ دوست داشتن و نبودن هایی با رنگ اندوه ...

برای دوست داشتن هایم فاصله ها را ندیده میگیرم ...

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیاندیشم

که همین دوست داشتن زیباست ..


+ نوشته شده در  Thu 24 Jun 2010ساعت   توسط bahar91  | 

نمیدونم چرا وقتی به دم دم های صبح نزدیک میشیم , همون وقت که بوی تازگی و شروع توی هوا پیچیده , همون موقع که لحظه به لحظه - نفس به نفس هوا رو به روشنی میره ... قلب من کند میزنه .. انگار که منتظر یک چیزی هستم ....چشم برداشتن از این آسمون و از این همه نعمت و زیبایی خیلی سخته ...

خدایا ! یک روز ِ دیگه شروع شد ..یک روز پر از اتفاقهای جورو واجور و رنگ رنگ .... شکرت خدایا .

+ نوشته شده در  Sat 19 Jun 2010ساعت   توسط bahar91  | 

خدایا عاصی و خسته به درگاه تو رو کردم
نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم
دلم دیگر به جان آمد در این شبهای تنهایی
بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم
خدایا گر تو درد عاشقی رو می کشیدی
تو هم زهر جدایی رو به تلخی می چشیدی
اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی
پشیمون می شدی از اینکه عشق آفریدی
بگو هرگز سفر کردی سفر با چشم تر کردی
کسی را بدرقه با اشک تو با خون جگر کردی
ز شهر آرزوهایت به ناکامی گذر کردی
گل امید تو پرپر به خاک رهگذر کردی
خدایا گر تو درد عاشقی رو می کشیدی
تو هم زهر جدایی رو به تلخی می چشیدی
اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی
پشیمون می شدی از اینکه عشق آفریدی

+ نوشته شده در  Wed 26 May 2010ساعت   توسط bahar91  | 

نبسته ام به کس دل

نبسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من

 

ز من هر آن که او دور

چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک

از او جدا جدا من

 

نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی

به یاد آشنا من

 

ستاره ها نهفته اند

در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من . . .

 


آواز: همایون شجریان
آهنگساز: محمدجواد ضرابیان
شعر: سیمین بهبهانی
+ نوشته شده در  Wed 19 May 2010ساعت   توسط bahar91  | 

خیلی جالبه ! آدم از هم صحبتی با بعضی از آدمها میتونه چیزهایی رو یادبگیره و به جایی برسه که ممکنه با 10 سال تنها نشستن و فکر کردن به دست نیاره .

بعضی از آدمها روحشون پاکه , ولی بدیش اینه که از این آدمها خیلی کم پیدا میشن 

درکل دیشب از اون شبهایی بود که خیلی دوست داشتمش .... شبهایی که میشه گفت : شب بود اما همه چی روشن شد .

خدایا !

قدرتی بده تا بفهمند حرفم رو ... بفهمند که تو دلم هیچی نیست ...

خدایا !

کمکم کن تا راهی رو برم که درسته .. کمکم کن تا دل هیج کس رو نشکنم ...

خدایا !

میدونی چی میخوام ... 

http://en.netlogstatic.com/p/oo/027/278/27278886.jpg


+ نوشته شده در  Tue 18 May 2010ساعت   توسط bahar91  | 

دیرآمدی عزیز شب پیش مرده ام

چندین هزار مرتبه در خویش مرده ام



هیچ آتشی به کلبه متروک من نماند

عمری ست زیر پنجه ی تشویش مرده ام



این بار ِ چندم است که تشییع می شوم !

از سالیان دور کم و بیش مرده ام



عنوان پوچ ِ «زندگی شاعرانه» را

بر خویش بسته قافیه اندیش مرده ام



شعرم شناسنامه عشقم قبول کن

برگی ست سبز ، تحفه درویش ، مرده ام



از دورها سیاهه ارواح می رسند

لب وا کنم به فاتحه خویش مرده ام

+ نوشته شده در  Wed 5 May 2010ساعت   توسط bahar91  | 

بی تو احساسم یه گوی آتشینه ، عشق من

بی تو بغض و گریه هرشب در کمینه ، عشق من



گفته باشم! تا زمانی که ازم دوری کنی

رازو باران سکوت . . . اوضاع همینه ، عشق من
+ نوشته شده در  Wed 5 May 2010ساعت   توسط bahar91  | 

انگار توی شبها , صدا بلندتر از وقتهای دیگه ی روز ِ .تصمیم دارم از امشب , وقتی همه خوابیدن , وقتی که حسابی همه جا ساکت شد ... وقتی همه ی گرسنه ها سر ِ گرسنه روی سنگ فرش خیابون ها گذاشتن ... وقتی بچه های خیابونی توی کوچه ها و بین زباله ها چشاشون بستن ... وقتی که بچه های گل فروش , شبها دور از آغوش مادرشون هم آغوش بارون و برف شدنو با لالایی باد خوابشون برد , اون موقعست که میخوام داااااااد بزنم ... فریاد بکشم . بگم خوب ببین , ای که اون بالا نشستی , خوووووووب ببین . شاید اینجوری صدام به گوشت برسه ...

ببین این بچه ها رو ... ببین گرسنه ها رو ... ببین که چه جور دارن سر میبرن جوونهامون رو ...

خدایا ! بیدار شو از خواب نازت .. تا کی ؟ تا کی صبر ؟؟!! این دیگه صبر نیست ... به خودت قسم , این ظلم ِ , این عدل نیست , این حق نیست ....

خدایا ! پاااااااااااااااااااشوووووو


+ نوشته شده در  Mon 26 Apr 2010ساعت   توسط bahar91  |